دیروز این خبر رو در سایت بیبیسی دیدم. در نوع خودش خبر بدی است و تأسف انگیز. مخصوصاً اینکه بیشتر کشته شدهها بچه مدرسهای بودند. اما از یک طرف بسیار هم عجیب است وقتی تو از کشوری مثل ایران میآیی. اول گزارش می گوید این تصادف در ۳۰ سال گذشته در سویس بی سابقه بوده و بعد میبینیم چقدر مساله جدی است و کلی مقامات رسمی کشور درگیر این حادثه شده اند. سریع فکرم میرود به آمار تصادفها در ایران، سالی حداقل ۲۰،۰۰۰ کشته و ۱۰ برابر این رقم مجروح. هزار و یک دلیل هم میشود آورد برای این فاجعه، اما سؤالم این است آیا نمیتوانیم بهتر از این باشیم؟ حالا هر چقدر ماشینها داغان و دولت و عوامل اجرائی بد و اوضاع اقتصادی نابسامان...
این روزها
پنجشنبه ۱۵ مارس ۲۰۱۲
بستههای تو در تو
هنوز با همه ی بزرگ شدنها و دلسردیها با گرفتن یک بسته، یک هدیه، مثل یک کودک شاد میشوم. مخصوصاً اگر بسته پر باشد از بستههای کوچکتر، برای بستههای کوچک جدا جدا پایکوبی میکنم. کاش همه ی بستهها دو سه تا بستهٔ کوچک دیگر داخلشان بود و بستهها هیچ وقت تمام نمیشد. جوراب، گًل سر، مداد، شیرینی، کتاب و ... کافی است تا من را ببرد به دنیایی که در آن کودک خوشحالی هستم. این شادیهای کوچک را خیلی دوست دارم، هرچند خیلیهایشان را فراموش کرده ام.
چهارشنبه ۱۴ مارس ۲۰۱۲
۴۰-۵۰ سالگی
اینجا نمینویسم، حوصله نوشتن ندارم. آمدن به اینجا هم ناراحتم میکند. کلا خیلی بدم میاید اگر کاری را نصفه نیمه رها کنم. برای همین هم اول کلی دست دست کردم برای وبلاگ نویسی. البته چند وقتی است فکر میکنم این ترس خیلی چیز بدی است. زندگی پر است از راههایی که وسط راه ولشان کردیم، همین کج و راست رفتنها و دور زدن ها. یعنی من با خودم چه فکری میکنم؟ مثلا انتظار دارم ته زندگی ۲-۳ تا راه طولانی رفته باشم و در آن راهها شناخته شده و مهم و صاحب سبک باشم؟ نه راستش این فکرها را یک زمانی میکردم اما خیلی وقت است که چنین توقعی از خودم ندارم. حوصلهام سر رفته از این مدل زندگی، راضی هستم به خوبها و معمولیهای همین راه که میروم و راه آرزوهای دور را وارد نمیشوم، نه از ترس سختی راه، از ترس اینکه مبادا وسطش دلم را بزند و همین هم معمولی بشود و باز بخواهم آن راه را نیمه رها کنم. یک چیزی در مایههای کابوس شبهایم این است که در سنّ ۴۰-۵۰ سالگی نگاه کنم ببینم زندگیم پر است از راههای نصفه نیمه و کج و کوله. مسلما این روشی که الان برگزیدهام برای مقابله با این مهم بهترین راه حل نیست! کم کم به این هم فکر میکنم که حالا ۴۰-۵۰ سالم شده اما آرزوهایم خیلی از من دورند. یک زندگی صراط مستقیم دارم و دیگر جرات هیچ ریسکی ندارم. صبحها میروم سر کار تا عصر، عصر برمیگردم یک مدتی به کارم فکر میکنم، کمی با خانواده تلفنی صحبت میکنم. با همسر راجع به کارهایمان و و دوستانمان و دشمنانمان و حرف میزنیم، بعد شئم میخوریم، هم را بغل میکنیم و میخوابیم. گاهی فکر میکنم که چقدر خیالم راحت است، بعضا به آگهیهای خانه سالمندان دقت میکنم که یک انتخاب خوب داشته باشم. به زندگی و همه ی مشکلات لبخند زورکی میزنم، و هر وقت این وسطها فرصت شد به آرزوهایم فکر میکنم و محال است بتوانم به آنها لبخند بزنم.
جمعه ۳ فوریهٔ ۲۰۱۲
مساله این است
زندگی واقعی خیلی وقتها فرق دارد با آن مدلی که در ذهن خود ساخته ایم. این را از بزرگترها شنیده بودم اما میگذشتم پای سنو سالشان یا پافشاری نکردن برای خواسته هایشان. اما امروز خودم را میبینم که در وسطهای جوانی خیلی دورم از مدل ایده ال خودم. حتا گاهی میبینم اصولی که در ذهن داشتم هم شکسته میشود. مثلا همیشه مدافع حقوق زنان بودهام و دلسوز زنان مورد خشونت، حتا خرده گرفتهام گاهی به زنانی که مبارزه نمیکنند برای رهایی از خشونت. این زنها همیشه در ذهنم دور بوده اند، زنهایی که مثلا مدل سنتی ترند و با حقوق خود آشنایی ندارند، کسانی که فرصت تحصیل و آموزش ازشان گرفته شده. اما حالا خودم را میبینم تحت خشونت. روحم سخت در عذاب است، از آزادی که ندارم، از کنترلهای محسوس و نه محسوس، از جوابهایی که باید برای یک دوستی ساده بدهم و بیشتر از فاصلهای که دارم با فکر خودم. روحم در عذاب است و خسته، انقدر خسته که دیگر نمیتوانم از خودم دفاع کنم. حالا شدم زن روشن فکری که فکر روشنش حتا به درد خودش هم نمیخورد. بزرگترین قسمت دردناکیاش هم همین است، میبینی چقدر دوری از افکارت که اتفاقا دوستشان داری. حالا تو ماندی و یک دو راهی، یک طرف تلاش برای آزادی است و آن طرف یک دنیا بند که آسان نیست کندنشان، یک بندهایی که خیلی هاشان با کلی عشق و محبت آمیخته اند.
شنبه ۲۸ ژانویهٔ ۲۰۱۲
سرت سلامت باد
الان یک چیزی یادم آمد که به پست قبلی هم کمی مربوط است، لاقل من اینطور احساس میکنم. حالتی را در نظر بگیرید که در حل بدو بدو و عجله حواستان نیست و کل تان میخورد به میزی، شوفاژی، زمینی،... بعد یکهو قبل اینکه اعصاب درد فعال شوند و فرمان دردی از مغز صادر شود کلی صدای داد و دعوا میشنوید که چرا مراقب نیستی و دقت میکنی و ببین چه بالایی سر خودت آوردی. بعد این دوستان به خیال خودشان دارند محبت میکنند و خیلی غصه خورده اند که کله شما درد گرفته. اما اصلا حواسشان به قلب شما نیست که یکهو چقدر میگیرد وقتی انقدر سرش داد بزنند. مثل اینکه دوستانتان جسم شما را میخواهند سالم و بی نقص، حالا چه بلایی سر قلب شما میآید اصلا اهمیتی ندارد.
واژههایی که دوستشان ندارم
اگر اینجا نمینویسم به معنی این نیست که از اینجا غافل شده ام. در خیلی ساعتهای روز به اینجا فکر میکنم، و به اینکه چه چیزی اینجا بنویسم. راستش گاهی چیزهایی هم مینویسم اما چاپ نمیکنم. کمی میترسم، از گفتن حرفهایی که دلم میخواهد فقط مال خودم باشند. میترسم کسی من را بشناسد و باز حرفهایم بشوند من و دیگر خودم نباشم. برای همین خیلی حرفها سانسور میشوند. چیزی که راحت در سالهای زندگیام بر آن توافق کرده ام. واژهها کوچک اند گاهی برای توضیح واقعی اجسام، احساسات و انسان ها. احتمالا بخشیش بر میگردد به اینکه اصلا واژهها معنیشان برای آدمها فرق میکند، مثلا خوب برای یکی کمی خوب است و برای دیگری خیلی خوب. بعد این حرفها را گاهی به کسی حتا نزدیکانت که میزنی، میشود بالای جانت، دیگر آن حرفها میشود تو و هر چقدر تو بگویی من یک چیز دیگری هستم کسی به حرفات گوش نمیدهد. دیگر نزدیکانت نگران واژههایت هستند نه خودت. تو میشوی آن "خوبی" که طرف از واژهها در ذهنش هست، نه حتا "خوبی" که منظورت بوده. گاهی حتا مجبور میشوی بروی در جبههای که قبولش نداری. برای همین گاهی آرزو میکنیای کاش هیچ وقت حرفهایت را نگفته بودی و گاهی ترجیح میدهی سکوت کنی. تو میمانی و یه تنهایی، یک تنهایی که ذهنی است و نزدیکانت هم هیچ کمکی به آن نمیکنند. گاهی آرزو میکنم کاش از اول کسی را به خودم نزدیک نکرده بودم، تنها میماندم و تنها میمردم. اما دیگر نگران آن واژههایی نبودام که من شده بودند.
پنجشنبه ۲۲ دسامبر ۲۰۱۱
عطر سنبل عطر کاج*
۱. من همیشه از بهنویس کمک میگیرم برای تایپ فارسی اما چند روزی است که اوضاع بهنویس خرابه و نوشتن فارسی دشوار. خواستم بهانهای بیاورم برای ننوشتن، اما حالا مگه وقتی بهنویس مثل تراکتور کار میکرد من چقدر مینوشتم؟!
۲. تعطیلات آخر سال اینجا رسیده و همه جا کمی سوت و کور. شاید به خاطر این است که من هم خیلی حال و حوصله و دل و دماغ کار کردن ندارم. احساس میکنم یک حسی در من ایجاد شده برای به رسمیت شناختن کریسمس! احساس میکنم سال دارد نو میشود و خیلی منتظر به آخر رسیدن این هفته هستم. البته هنوز حسش اصلا قابل مقایسه نیست با نوروز خودمان که کوه و در و دشت نو شدن را فریاد میزنند. اما بالاخره حس عجیبی است، چون حتا دور و بر من کسی نیست که خیلی ذوق کند برای کریسمس و حتا تزئینات کوچه و خیابان انقدر تکراری است که دیگر حس زیادی بر نمیانگیزد.حالا چطور من احساس آخر سالی دارم خودم هم نمیدانم!
۳. شب یلدا هم گذشت، شب یلدای ۲ نفره، با آجیل و هندوانه و انار و حافظ و کمی دلتنگی.
* http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B9%D8%B7%D8%B1_%D8%B3%D9%86%D8%A8%D9%84%D8%8C_%D8%B9%D8%B7%D8%B1_%DA%A9%D8%A7%D8%AC
اشتراک در:
پیامها (Atom)